ترازوی هوس
نورالله وثوق نورالله وثوق

لباس رهبری

در شهر من از دیو پری می سازند

وز زاغ و زغن کبک دری می سازند

بر قامت هر بی سر و پا راهزنی

صد گونه لباس رهبری می سازند

…....................................

ترازوی هوس

بر شانه ی ما بار صفا سنگین است

گلوا ژه ی احساس خدا سنگین است

آ نجا که ترازوی هوس در دست است

آوای خوش فرشته ها سنگین است

….....................................

.همپای تبر

همپای تبر راهی سروستانیم

تاجان ز طراوت چمن بستانیم

و رد لب هر زاغ و زغن گردیدیم

ما راوی تلخ یک هزار دستانیم

…..........................................

طبع مشتری.

زانروز که از خویش بری گردیدیم

شاگرد کلاس دلبری گردیدیم

از بس که به ساز این و آن رقصیدیم

بایسته ی طبع مشتری گردیدیم

…..............................................

بازیچه

با عشق اگر چه رو برو گردیدیم

سنگ سر راه گفتگو گردیدیم

در کوچه تمام بچه ها می گویند

بازیچه ی دستان عدو گردیدیم

…...........................................

تباهی اندیشه

اندیشه ات از ریشه تباهی دارد

در دست هوس تیشه ی واهی دارد

در ماتم ارباب صفا خندان است

دیوار و در شهر گواهی دارد

…...........................................

پهلوی بهار

با سنگ سر راه نشستی ای باد

پهلوی بها ر را شکستی ای باد

آتش به تنت باد که در گلشن ما

در را به رخ چلچله بستی ای باد

…...............................................

 

پهنا ی حلاوت

تا دیده ی ما همدل دریا نشود

توفیق رفیق طالع ما نشود

تا دست به دست قطره ها نسپاریم

پهنای حلاوتی هویدا نشود

….................................................

.راه دیگران

چشمی که به راه دیگران می دوزیم

بر جان خودی تیر و کمان می دوزیم

با تار کسان نقشه ی رسوایی ماست

هر پرده که بر چهره ی جان می دوزیم

…......................................

داروی شفا

سر مایه ی شادی شما گردیدیم

تا با غم خویش آشنا گردیدیم

زین نسخه که بر مردم ما پیچیدید

بیزار ز دار وی شفا گردیدیم


June 18th, 2009


  برداشت و بازنویسی درونمایه این تارنما در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید.
 
شعر،ادب و عرفان